شهید، سرلشکرِ خلبان، عباس بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت.از او یک فرزند دختر به نام سُلما و دو فرزند پسر به نامهای حسین و محمد به یادگار مانده است. به خاطر می آورم روزی نام او را در لیست دانش آموزان بی بضاعت نوشته بودند. چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج می برد؛ به همین خاطر آنگونه که باید، توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من بتنهایی قادر به نظافت مدرسه و کارهای منزل نبودم.این مسأله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار گیرد. به خاطر می آورم، زمانی که عباس در کلاس سوم ابتدایی بود، روزی همراه با دوستانش در کوچه سرگرم «الک دولک» بازی بود و من هم در حال عبور از کوچه به بازی آنها نگاه می کردم.باید بگویم شکل این بازی بدین ترتیب است که چوب کوتاهی را در روی زمین می گذارند و با چوب بلندتری آن را به هوا پرتاب می کنند و سایر بازیکنان باید آن چوب را در هوا بگیرند.

عباس در حالیکه چشمان معصومش را به زمین دوخته بود، پاسخ داد: – من که به شما کمک می کنم، خدا هم در خواندن درسهایم به من کمک خواهد کرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسیدم؛ گفت: – عباس بابایی. کُمد لباسهای عباس را به او نشان دادم و گفتم: – نگاه کن.ببین ما برایش همه چیز خریده ایم؛ اما خودش از آنها استفاده نمی کند. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. در حالیکه بغض گلویم را بسته بود و گریه امانم نمی داد، ضمن تشکر از کاری که کرده بود، از او خواستم تا دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون ممکن است پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه می پردازد، او را سرزنش کنند. این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط کارهای مربوط به اداره را انجام داد.اگر مشق هایت را با آن بنویسی، ممکن است در آخرِ سال رفوزه شوی.

بعداً دریافتم که هم اتاقی عباس جوانی بی بندوبار است و در طرف دیگر اتاق، دقیقاً روبه روی عباس، تعدادی عکس از هنرپیشه های زن و مرد آمریکایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش خرید صندلی خلبانی قرار داده است. پاورقی 17 در امتحانات رفوزه می شوی «مرحوم حاج اسماعیل بابایی» بعد از ظهر یک از روزهای پائیزی، که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می گذشت، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم.در اتاق کارم به عباس گفتم: – پسرم پشت این میز بنشین و مشق هایت را بنویس. از سال ۸۶ به بعد این خودرو با افت کیفیت در سیستم هیدرولیک هم رو به رو شد. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خظ زد و مداد را به من برگرداند. چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد؛ ولی دوباره می دیدم که فانتا خریده است.یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی خری؟ سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال غذرخواهی کردم.ژنرال پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به من کرد و گفت: – چه می کردی؟

لبخندی حاکی از حجب و آرامش بر گونه هایش نشسته بود. همچنین سیستم صوتی با قابلیت های جدید، دکمه های روی فرمان، سیستم تهویه مطبوع اتوماتیک و کیسه هوای سرنشین جلو، برای نخستین بار بر روی پارس قرار گرفتند. شما قبول شدید. برای شما آروزی موفقیت دارم. 18 شاگرد بی بضاعت «مادر شهید بابایی» من تعداد هفت فرزند دارم و عباس در میان فرزندانم «برترینِ» آنها بود. او می گفت: «اول برای همه برادرها و خواهرانم لباس بخرید و چنانچه مبلغی باقی ماند برای من هم چیزی بخرید.»به همین خاطر همیشه هنگام خرید اولویت را به خواهران و برادرانش می داد.او هر وقت می دید ما می خواهیم برای او لباس نو تهیه کنیم، می گفت: «همین لباسی که به تن دارم بسیار خوب است.»و وقتی که لباسهایش چرک می شد، بی آنکه کسی بداند، خودش می شست و به تن می کرد. وقتی هم از او می پرسم که چرا لباس نو نمی پوشی؟

ایندکسر